|
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
|
سلام این آپ خیلی مهمه هر کی که به این وبلاگ میاد خواهش میکنم که توی این نظر سنجی شرکت کنه [ یکشنبه 9 مرداد1390 ] [ 20:26 ] [ طناز ]
[ ]
امروز اومدم تو وب دیدم کسایی که به وبم میان بیشتر دنبال شعر زندگی آب تن کردن در حوضچه اکنون است می گردن پس من یه تیکه شعر سهراب سپهری رو میذارم بعد از اون از اون جایی که خودم وقت نکردم این شعرو کامل بخونم هر دفعه دو یا سه صفحه از این شعر 27 صفحه ای رو می ذارم هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچ های غربت؟ من نمیدانم که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی ست کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واؤه باید خود باد ,واژه باید خود باران باشد چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی ست "سهراب سپهری""صدای پای آب"
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 13:19 ] [ طناز ]
[ ]
امروز معلم گفت میخواهید در آینده چه کاره شوید ؟
من گفتم نه مهندس نه خلبان و نه دکتر میخواهم تولیدی لباس داشته باشم آخر خیلی وقت است که کسی نمیگوید !!!!از لباس تنم به من نزدیکتری !!!! "TANNAZ"
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 11:36 ] [ طناز ]
[ ]
چشم هایش را بست طوری که هر کس به او نگاه میکرد به نظرش میرسید که آن ها را با تار و پود مژه اش به هم بافته است اما او به آینده فکر میکرد به آرزوهایی که شاید به آن ها نمی رسید و برای بدست آوردنشان نمی توانست هیچ تلاشی بکند خسته از نرسیدن چشمانش را شکافت به آیینه بغل اتومبیل نگاه کرد خود را دید و جمله ای با این مضمون "اجسام از آنچه در آینده می بینید به شما نزدیکترند" "tannaz"
[ دوشنبه 14 آذر1390 ] [ 9:9 ] [ طناز ]
[ ]
ناتوانم. شور و هيجان خاصي دارم. اما وقتي مادرم آب؛ من را نخواسته و پدرم باد ؛من را به اين مكان پرت آورده مسلما نميتوانم شور و هيجانم را تخليه كنم به ابر ديگري ميرسم به او مي نگرم خواهران زيباتر از قبل شده بودند اشكشان روان شده بود من مادرم را ديدم در قطره قطره ي اشكهايشان شايد پدرو مادرم من را به اينجا آورده اند تا گريه كردن را ياد بگيرم چه دنياي بي رحمي مادرم من را براي گريه كردن از خود جدا كرده پدرم خواب است؛ خسته شده دور از چشم او به زمين مي آيم پسر بچه اي كه سوتش به آب افتاده خواهري كه برادرش به آسمان ها رفته زندگي آنها مثل من بود پر از غم رفتم تا به مادري رسيدم مادري كه فرزندش را گم كرده بود مادر مادري كه دوست نداشت زندگي كند بغض گلويم را مي فشرد به سختي خود را كنترل ميكردم بي اختيار رعد و برق مي زدم پدرم من را ديد به آسمان برد كسي نبود كه گريه ام را ببيند گريه كردم بر سر مادري كه فرزند خود را گم كرده رعد و برق ميزدم به ياد پدري كه من را از مادرم جدا كرده كسي در گوشم زمزمه كرد امروز روز مادر است از شادي اشك شوقم را نم نم مريختم آهسته و بي صدا گفتم مادرم روزت مبارك tannaz [ سه شنبه 3 خرداد1390 ] [ 0:0 ] [ طناز ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : tannaz ] [ Weblog Themes By : tannaz] |